|
|
|||
|
۱۳۸٩/٢/٢٢
قرض ...
شب ها اتاقم ماه ندارد. "چشم هایت را قرض می دهی" تا صبح؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٩/٢/۱٧
چشم هایت...
دل کندن از تو راحت نیست وقتی نگاهم داشته ای با چشم هایت؛ مثل حکایت یک قطار و یک مُرتاض!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۱ ق.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٩/٢/۱۳
این جا... این جا همیشه آسمان گرگ و میش است. زیاد دور نشو، گُمَت می کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٩/٢/۱۱
سیاه...
همیشه سیاه پوشیده ام. عشق؛ مُصیبت سنگینی ست!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٢ ق.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
رفتن رسیدن است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
من هستم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۳ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
یک سال دیگر هم گذشت! این بار سری تکان نده
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ق.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٧/٢۳
بعد از این هم آشیانت هر که هست باش با او یاد توِ ، ما را بس است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٥/۱٧
داستان یک عشق زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۱ ق.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٥/٥
خبر از عاشق درمانده كجا؟؟؟ خبراز درد كجا؟؟؟ من تورا در شعرم من تورا در افق افكارم بردمت تا ليلي بردمت تا شيرين و تو آسان همه را پس گرفتي از من به نگاهي سنگين !!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٧ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٤/٢٢
ای کاش می فهميدی؟ مهم نیست که اکنون دلت
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٢/۱۳
... خداحافظ خداحافظ گل همواره در یادم خداحافظ نگار خوش خط و خالم - پریزادم- خداحافظ من و تو راهمان از هم جدا - تقدیرمان اینست تو چون شیرین و من از نسل فرهادم خداحافظ اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ دگر بعدازتو ای خورشید تابستانی عمرم ببارد برف دی در تیر و مردادم خداحافظ تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم و خود چون برگ پاییزی که افتادم خداحافظ و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمی دیدم نگاهت را - پس از آنکه ندا دادم خداحافظ
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/٢/۱۱
.. وقتی كه بامدادان مهر سپهر جلوه گری را آغاز می كند وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را با ناز و كرشمه ز هم باز می كند آنگه ستاره سحری در سپیده دم خاموش می شود آری من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام و بی طلوع گرم تو در زندگانیم خاموش گشته ام...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٦/۱/۱٠
می شکنم! رو به روی ايينه ايستاده ام در ايينه چيزی نمی بينم جز تو به چشمانت نگاه می کنم اشک من در چشم تو جاريست دستم را به سوی تو دراز می کنم ايينه می شکند ديگر کسی را نمی بينم!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٢ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/۱٢/۱
وقتي تو نيستي ! وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها... عمري است لبخندهاي لاغر خودرا در دل ذخيره مي کنم، باشد براي روز مبادا! روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست شايد امروز نيز روز مبادا باشد!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٠ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
بي تو با تو ! آن روز با تو بودم آن روز كه با تو بودم امروز كه بي توام با توام!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
نرو
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/۱۱/٥
شير سنگي اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوكوار اي سنگ سرد سخت تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي يكبار نيز نعره بكش غرشي برآر *** تا ديده ام تو را خاموش بوده اي در ذهن همگان بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي *** در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟ در تو كنون مهابت از ياد رفته است در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است *** باور كنم هنوز كز چشم وحش جنگل هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟ باور كنم هنوز از ترس خشم تو شبها پلنگ از سر كهسار دور دست، دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟ *** از آسمان سربي يكريز و تند ريزش باران است از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است *** اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت اي سنگ سرد سخت همدرد تو منم من نيز در مصيبت تو گريه مي كنم . 17/12/42
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/٩/۱٩
سالهای صبوری من تمنا كردم كه تو با من باشي تو بمن گفتي - هرگز، هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا اين غصه اين هرگز كشت .
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٠ ب.ظ توسط ستاره پيام ها () ۱۳۸٥/۸/۱٩
دل می خری؟ گفتمش دل می خری؟ پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند " خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود " دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ توسط ستاره پيام ها ()
|
لوگوي وبلاگ
موسیقی
| ||
